سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

 

«  به خیر تو امیدی نیست ، لطفاً مرا شر مَرَسان! »

در زمان قدیم مرد فقیری در دروازه یکی از بلاد قدیمی گدایی میکرد.روزی از روزها وزیر دربار از دروازه شهر عبور میکرد که چشمش به مرد گدا افتاد، از او پرسید: ای مرد چند سال است که در این مکان به گدایی مشغول هستی.مرد فقیر جواب داد: قربان از زمانی که پدر و مادرم را از دست دادم و به خاطر علیل بودن پاهایم، نتوانستم کاری برای خود دست و پا کنم. وزیر دربار گفت: مشکلت را با شاه مطرح می کنم تا چاره ای بیندیشیم . چند روز بعد تصادفا شخص شاه از دروازه شهر می خواست خارج شود که دیدگان مبارک اش به مرد فقیر و علیل حکایت ما افتاد ، دستور داد تا کالسکه را نگه دارند. سپس مرد فقیر و علیل را فراخواند و پرسید: ای پیر مرد از کی مشغول این کار هستی؟ آن مرد فقیر همان پاسخی که به وزیر دربار داده بود را به شاه نیز تکرار کرد.شاه به کاتب دستور داد که مشکل این مرد را بنویس تا با وزیر دربار مطرح کنم تا برای رفع مشکل این مرد چاره ای کنیم، چرا که برای من افت دارد که در سرزمین تحت امرم چنین فردی آنهم با این شرایط سخت زندگی کند.چند ماه از این ماجرا گذشت. روزی از روزها وزیر دربار و شاه باهمدیگر از شکار برمی گشتند. همان دم که خواستند از دروازه وارد شهر شوند. این بار آن مرد فقیر قصه ما با صدای بلند و طعنه دار،فریاد زد اعلیحضرت و جناب وزیر ! من چندین سال است که ناچار از گدائی در این مکان هستم و هر پادشاه و وزیر که قبل از شما نیز از این دروازه عبور کرده و مرا دیده، قول هایی به من داده و رفته است ولی باز من سر جای اول خودم هستم و اوضاع و احوال من تغییر نکرده است. در واقع گوش من از این وعده‌ها پر شده است و جز به خدای بالای سرم به کسی دل نبسته ام. ولی شما مواظب باشید از سر عادت به جماعتی از بلاد خود و اهل خانه، مثل من وعده ندهید که ممکن است آنها مثل من خلف وعده را بر نتابند، صبوری پیشه نکنند و شما را مذمت و ملامت کنند. کباب آهویی را که شکار کردید گواری وجودتان باشد. من را دیگر به خیر شما امیدی نیست، بروم و سر جای خود بنشینم و نظاره گر گذار عمرم باشم. فردای آن روز شاه برای دیدن مرد گدا رفت به دروازه شهر و دید که آن مرد آنجا نیست. ازمردم اطراف دروازه شهر سراغ او را گرفت‌. یکی از آنها جواب داد: اعلیحضرت آن مرد فقیر امروز قبل از طلوع آفتاب مرد و شرطه ها جنازه اش را بردند تا خارج از شهر دفن کنند. ولی تنها چیزی که از او باقی مانده نوشته ی اوست در دیوار بالای سرش. شاه کمی جلو رفت تا متن آن مرد فقیری را بخواند. مرد گدا نوشته بود ای شاه می دانستم که صبح بر می گردی و این متن را برای شما نوشتم. امیدوارم تا آخر عمرت به آن عمل کنی." حرف مفت زدن ناشی از فقدان اراده، و عمل کردن به وعده ها نتیجه اراده محکم است".






تاریخ : سه شنبه 99/5/7 | 8:43 عصر | نویسنده : اصغر مناف زاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

  • وب میوه ها
  • وب دختر تهرونی
  • وب دو دی ال
  • وب وب آنلاین